تبليغاتX
html> مثل بارون! بی بهونه، عاشقونه...

شنبه!!

 

 

شنبه میاد!

 

استرس دارم...

 

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی!

 

می فهمی؟

 


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/08/18 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


دیگه دوست ندارم

۴ ساله دارم زار میزنم یه بار به حرفم گوش ندادی

 

واقعا به نظرم مسخره س که میگن تو واسه اینکه میخوای بعضی بنده هات بیشتر سراغت و بگیرن و

 

باهات حرف بزنن خواسته هاشون و بر آورده نمی کنی!

 

تو حاضری آبروی آدما به خطر بیفته که خودت بیشتر بهت خوش بگذره؟!

 

خیلی خود خواهی! خیلی!

 

دیگه دوست ندارم

 

چی و چقدرش واسه تو که فرقی نمیکنه تو هر کاری بخوای میتونی کنی

 

پس چرا انقدر داری اذیتم میکنی؟

 

مگه نمیفهمی چقدر فشار رومه؟

 

واسه یه چیز کوچیک و مسخره من باید انقدر زجه بزنم و تو... انگار نه انگار؟

 

واقعا مرسی

 

فکر میکردم رابطه ی بین ما خیلی  قشنگتر از این حرفا باشه که بخاطر یه خواسته ی معمولی انقدر

 

بخوای ناراحتم کنی...

 

داری بهترین روزای زندگیم و از بین میبری!

 

خودت میدونی که این روز و شبا دیگه برنمیگردن

 

خودت میدونی چقد این موقعیت ها واسم مهم و با ارزشن

 

خودت می دونی چه دلخوری هایی به وجود اومده

 

خودت میبینی دارم عذاب میکشم!

 

آخه مگه این چیه که داری بخاطرش منو از خودت می رنجونی؟

 

گذشت اون وقتایی که بخاطر خواسته های کوچیک ماه ها نازت و می کشیدم و روزا رو می شمردم تا

 

به آرزوهام برسم... میدونی این روزا خیلی عصبی شدم

 

خیلی اخلاقم تغییر کرده

 

خودت دیدی پریشب چقدر با خودم ور رفتم تا یادم بیاد ۶ ماه پیش اخلاقم چه شکلی بوده

 

دیدی چقدر دلم واسه خود خودم تنگ شده بود

 

چقدر زور زدم تا برگردم به خودم ولی... فایده نداشت!

 

من دیگه اون آدم قبل نیستم

 

دیگه حوصله ندارم روزها و ماه ها و سال ها بشینم انتظار بکشم و هیچ شکایتی نکنم

 

میدونی چقدر مغرور شدم...

 

فکر کنم اون شب کاملا این بهت اثبات شد!

 

دیدی که چقدر بد باهاش حرف زدم... با اینکه خیلی دوسش داشتم!

 

دلم نمیخواست فکر کنه کشته مرده شم. حاضر شدم سرش داد بزنم تا فکرای ناجور به سرش نزنه

 

دیدی بخاطر این غرور مسخره لطفش و چطوری جبران کردم!!

 

حالا که فکر میکنم میبینم رفتارم خیـــــــــــلی بد و زننده بود!

 

این غرور لعنتی باعث شد من دیوونه... تلفنش و قطع کنم

 

تلفن مهم ترین آدم زندگیم  و...

 

کسی که برام خیلی عزیز و با ارزشه

 

میبینی چقد بد شدم؟ میبینی چقد خوب اخلاق آدم بزرگا رو یاد گرفتم؟

 

میبینی اون ماجی شیطون و مهربون و جیغ جیغو و سرخوش به کجا رسید؟

 

کی فکرش و میکرد؟

 

این روزا الکی و بیخود سر همه داد میزنم

 

خندیدن واسم سخت شده

 

وقتی تو روز روشن میگم الان شبه یعنی شبه! حرف احدالناسی به گوشم نمیره!

 

من این آدم و دوست ندارم

 

من خودم و میخوام...

 

من بدم میاد از این شخصیت عصبی و تنبل و بی حوصله

 

من خود پر شور و نشاط و سرخوش و شوخ و پر تلاشم و میخوام... با همون یه دنیا مشغله

 

با همون دغدغه های ذهنی همیشگی... همونی که هیچ وقت تو زندگیش ۲ ثانیه

 

وقت آزاد نداشت... همونی که وقتی یه جا مینشست سر ۵ دقیقه همه از خنده دل درد میگرفتن..........

 

چی سر من اومده!؟!

 

من عوض شدم!

 

آدمای دورمم عوض شدن

 

من خودم و میخوام... من آدمای دور و برم و میخوام

 

دلم واسه دوستام تنگ شده

 

دلم میخواد دوباره مث آدمای علاف از بعد از ظهر تا شب با صدف بشینم پای نت و با هم واسه

 

کنسرت علی توهم بزنیم...

 

دوست دارم مث قدیما هر شب ساعت ۱۲ با همه ی بچه ها بریزیم تو وب مرضیه و تا ۴ صبح

 

چرت و پرت بگیم و بخندیم

 

من بدم میاد از این دغدغه های بزرگونه... بدم میاد از کنکور... بدم میاد از فشار زندگی...

 

بدم میاد از بزرگ شدن!

 

از این فاصله ای که بین من و بهترین دوستام انداخته...

 

یه مثقال از استرس اون موقع هایی که با ترس و لرز تلفنی صحبت میکردیم و به ساعت ها آرامش

 

الانم نمیفروشم... من داشتم زندگی میکردم!

 

چی شد؟

 

کجا رفت؟

 

فقط یه ذره دلخوشی واسم مونده که اگه تو لطف کنی همین طوری دست دست کنی تا

 

۳-۴ ماه دیگه اونم از دست میدم

 

اون وقت ازم چی میمونه؟

 

هیچ چی!

 

حالا راحت باش... هر کاری که دوست داری بکن... اگه نخواستی هم اصلا مهم نیست

 

فقط بگم...

 

خیـــــــــــــــــــــــــــــلی بی رحمی اگه این اشکا رو ندید بگیری...


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/08/14 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت


همین کم مونده بود!

 

 

میدونی... بعضی وقتا یه اتفاقایی می افته که شک و تردیدای وحشتناک آدم و به یقین نزدیک میکنه

 

مثل اینکه جدی جدی باید باور کنم که دارم "بزرگ" و خانوم میشم!!!!!

 

هم عجیبه... هم باور نکردنی... هم جالب... هم مسخره... هم جذاب... هم چندش آور...

 

هم لذت بخش و هم خیـــــــــــــــــــلی خنده دار!!

 

البته فکر کنم آخریه فقط در مورد من صدق کنه... نه که مادر زادی سرخوشم!

 

ولی باحاله ها... البته اگه حدسم درست باشه!

 

متنفرم از آدمایی که ظاهر و باطنشون ۱۸۰ درجه با هم فرق میکنه!

 

و آدمایی که انقدر پیچیده ن که نمیشه از احساسات معمولی و ساده ی روزمره شون سر در آورد و انقدر

 

مغرورن که حاضر نیستن یک صدم از اون حس و بروز بدن!

 

من هیچ وقت واسه ابراز احساساتم مشکلی نداشتم... همیشه خیلی رک و راحت حرفام و میزنم و

 

اصلا هم از اینکه کسی از حرفام خوشش نیاد نمیترسم

 

میدونی چیه... بیشتر مشکلات مردم جامعه ی ما اینه که واقعیت های زندگی و قبول نمیکنن

 

وقتی هم که یکی پیدا میشه میخواد حرف راست و بگه همچین لب و لوچه شون و گاز میگیرن و تو

 

سر و صورتشون میزنن و لپ گل میندازن که انگار هیچ وقت تو زندگیشون

 

به این جور مسائل فکر هم نکردن!

 

در صورتی که فقط و فقط دارن خودشون و گول میزنن

 

دوستام همش بهم میگن تو خیلی رک و بی ترس و لرز حرف میزنی

 

مامانمم همیشه بهم میگه این زبون دراز آخرش کار دستت میده!! ولی من اصلا به همچین چیزی اعتقاد ندارم

 

چیزی که وجود داره، وجود داره چه بقیه بخوان و در موردش صحبت کنن، چه ازش خوششون نیاد و

 

بخوان انکارش کنن و ازش بگذرن...

 

ولی هر عکس العملی که نشون بدن باعث نمیشه ماهیت وجودی واقعیت های زندگی تغییر کنه!

 

همه چیز سر جای خودش میمونه

 

و این وسط فقط آدمان که با یه اسباب بازی گول زنکی به اسم موقعیت و شرم و حیا و ملاحظه و مراعات دارن

 

خودشون و دست به سر میکنن و به عبارتی خودشون و سر کار میذارن

 

حالا که فکر میکنم میبینم بچه ها راست میگن... وجود یه آدمی مثل من تو موسیقی میتونه

 

خیلی خطرناک باشه! البته فقط واسه کسایی که با موسیقی مشکل دارن

 

این رک و پوست کنده و بی ترس و لرز حرف زدنم و خیلی دوست دارم!

 

از بی کله بودنم خوشم میاد

 

خصوصیتی که از تاثیر گذار ترین آدم زندگیم بهم ارث رسیده

 

یه حرفایی هست که تا حالا هیچ کس جرات گفتنش و نداشته و احساس میکنم من پرورش داده شدم

 

که اون حرف ها رو بزنم و همه ی اون پرده هایی رو که تا حالا هیچ کی جرات زیر زیرکی نگاه کردن

 

از پشتشونم نداشت و پاره کنم

 

هیچ چیز تو دنیای من اتفاقی نیست!

 

نمیذارم این وضعیت ادامه پیدا کنه

 

انتقام همه ی اون بی احترامی ها و بی اعتنایی ها و محدودیت های مسخره رو میگیرم

 

خیلی حرف ها هست که باید گفته بشه... و من میگمشون

 

از هیچ چیز و هیچ کس هم نمیترسم

 

واقعیت واقعیته... حتی اگه خیلی ها نخوان

 

چقد آدما با هم فرق دارن...!!! یکی یه کلمه حرف ساده رو هم خجالت میکشه به زبون بیاره و من...!!

 

یاد بگیرن بعععععععععععععضیا!!!

 

البته هنوز واسه قضاوت کردن در مورد اون بعضیا خیلی زوده

 

گرچه دو سه بار دم به تله داده ولی این دفعه میخوام حسابی مچش و بگیرم!

 

نشد هم مهم نیست حداقلش اینه که با بر و بچ میشینیم میخندیم!!!

 

ولی... حس شیشم من رو دست نداره! ببین کی گفتم!

 

 


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/08/06 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت


کمی تا قسمتی جدی!

 

داشتم به این فکر میکردم که شاید علی میخواد دقیقا سه سال از انتشار آلبوم قبلیش بگذره بعد آلبوم بده!

 

خواستم ببینم آلبوم قبلیه ش دقیقا چند آبان اومد... از اونجایی که فقط یه دونه تقویم ۸۵ داشتم رفتم سراغش

 

از ۱۲-۱۳ سالگی هر سال خوشگل ترین و گنده ترین و جا دار ترین تقویمی که از شرکت ها و کارخونه های

 

مختلف واسه بابام میفرستادن طی اجرای مراسمات مختلف و بعد از ارزیابی های مکرر و اعصاب خورد

 

کن اینجانب به من میرسید و میشد هم صحبت هر شبم

 

منم هرررررررررررر چی تو دلم بود بی رودربایسی توش مینوشتم...

 

از خاطرات روزانه و توهمات رنگ و وارنگ و حرفای قلمبه سلمبه و چرت و پرت و خلاصه هر چیزی که فکرش و کنی

 

داشتم تو صفحه های آبان دنبال یه صفحه ی شلوغ پلوغ میگشتم که یهو دیدم تو یه دونه از صفحه ها

 

یه مثلث نارنجی گنده س... از مدل سلام کردنم کاملا معلوم بود که اون روز چقددددددددر سرخوش بودم و

 

کاملا هم مشخص بود که این سرخوشی اونم از نوع دیوانه وارش چه دلیلی داره! خلاصه تاریخ انتشار

 

آلبوم و گرفتم ولی دلم نیومد بعد این همه مدت که لای اون دفتر گل منگولی رو وا کردم

 

یه نگا بهش نندازم. چقد اعصاب داشتم... یه صفحه تو کل اون ۳۶۵ صفحه پیدا نکردم که توش با خودکار

 

اکلینی گل و بلبل نکشیده باشم و با خودکارهای رنگی شعر ننوشته باشم! حالا اگه دفتر خاطرات امسالم

 

و ببینی... اعصابت خورد میشه از یکنواختی! برگه هاش یا سفید سفیده یا سیاه سیاه!

 

خیلی جدی... خیلی خشن...!

 

چه روزگاری داشتیما... اولش بخاطر حرفا و کارای اون موقع هام نشستم سه ساعت خندیدم

 

یه ذره هم خودم و مسخره کردم بخاطر عقل ناقصم! و چیزای چرند و پرندی که اون تو نوشته بودم!!!

 

بعد که یکم با دقت تر به گذشته هام فکر کردم دیدم خیلی بی انصافیه بخاطر دلنوشته هام... حرفایی که

 

یه روزی واقعا بهشون اعتقاد داشتم و دنیایی که دوسش داشتم و مطابق میلم واسه خودم ساخته بودم

 

خودم و مسخره کنم! بالاخره آدما از شکم مادرشون که پرفسور بیرون نمیان!

 

ولی خدایی بگم!

 

جدی ترین حرفای اون روزا... حساس ترین لحظات اون روزا و مهم ترین آرزوهای اون روزا امروز واسم خنده داره!

 

حتی چیزایی که گریه م و در می آورد و واقعا ناراحتم میکرد الان فقط باعث میشه یه پوزخند بزنم!

 

چقد کوچیک بودم چقد نمیفهمیدم چقد درکم از زندگی پایین بود...

 

میدونی کجاش خنده داره؟ اینکه ۱۰ سال دیگه بشینم خاطرات این روزام و بخونم و به الانمم بخندم!!

 

چقدر آدما عوض میشن

 

باورم نمیشه واقعا من یه روزی اون طوری فکر میکردم!

 

البته خودمونیم... زیادم با اون دوران فاصله نگرفتم... هنوزم وقتی بعضیا رو تو تلوزیون میبینم لپام قرمز میشه!!!

 

فقط به روی خودم نمیارم...!! البته خب ذهنیتم نسبت به اون موقع خیلی تغییر کرده

 

خودمم خیلی تغییر کردم، زاویه ی دیدم نسبت به زندگی عوض شده

 

یادم میام اون موقع ها هر وقت به یه شب حساس میرسیدم و خاطراتش و مینوشتم تصمیم میگرفتم

 

فردا کل برگه های تقویم و بسوزونم!!!

 

از ترس اینکه نکنه یهو یکی کلید کشوم و پیدا کنه و بخواد توش سرک بکشه...

 

و بعدشم آبرو و حیصیتم... تبخیر! فرت!

 

البته هنوزم از لو رفتن مکان کلید کشوم مث چی میترسم!

 

ولی واسه خواستگار رد کردنم خیلی به درد میخوره این دفترا... فک کن طرف یه نگا به نوشته های

 

اون موقعم بندازه خودش دسته گلی که خریده رو قورت میده پا میشه میره!

 

وقتی آدم تو ۱۲ سالگی انقدر تعدد عشقی داشته باشه و هر روز از یکی خوشش بیاد بعد فردا

 

یکی دیگه رو ببینه دیروزیه رو به کل یادش بره و جد و آبادش و به فحش ببنده و بگه گور بابای فلانی...

 

بزرگ بشه دیگه چی میشه؟!

 

حالا از شوخی بگذریم... دلیل نسوزوندن دفترام فقط یه چیز بود

 

اینکه اگه یه روزی خودم مامان شدم و خدا یه دختر بهم داد... وقتی یکم بزرگ شد مثل مامان خودم چپ

 

و راست بهش ضد حال نزنم و درکش کنم

 

واسه اینکه اگه یه مشکلی واسش پیش اومد جای اینکه ابروهام و واسش هفت و هشتی کنم و

 

طلبکارانه زل بزنم بهش و دستم و بذارم رو کمرم و سرش داد بزنم پاشم برم

 

خاطره های اون موقعی که خودم هم سنش بودم و بخونم و یادم بیاد که خودمم یه روز مثل اون فکر

 

میکردم... خودمم یه روزی بالا میرفتم از یکی خوشم می اومد پایین می اومدم از یکی دیگه

 

یادم بیاد خودمم یه روزی مشکلات اون و داشتم و چون کسی نبود که باهاش حرف بزنم بعضی وقتا

 

چقدر حالم بد میشد... و حواسم باشه که مثل یه دختر هم سن و سال خودش باهاش کنار بیام و به

 

حرفاش گوش بدم نه مثل مدیر و ناظم و جلاد!!

 

همین!


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/07/19 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


حال من دست خودم نیست! دیگه آروم نمیگیرم...

 

اوف! این روزا حسابی قاطی پاتیه!! اصلا نمیفهمم کی صبح میشه کی شب میشه

 

کی روزا تموم میشه کی یه هفته میاد و میره..!!

 

الان که بامداد پنج شنبه س... فردا قلم چی دارم. پشتیبانم مث اینکه حسابی واسم نقشه کشیده

 

گفتم تا جمعه نیومده و منم جدی درسم و شروع نکردم یه سر زده باشم

 

خدا کنه این دفعه دیگه جدی جدی آدم شم و درس بخونم

 

البته الانم میخونم... من از هر چی بزنم از عشق و علاقه هام نمیزنم! کلی زحمت کشیدم تا

 

به اینجا رسیدم که بتونم هنر بخونم نمیخوام این موقعیت و مفتی از دست بدم!

 

شیما حسابی سرش به دانشگاه گرم شده... انقد که دیگه منم یادش رفته!! قبلنا لا اقل یه زنگی

 

میزد... یه میسی مینداخت... یه اس ام اسی میداد!

 

اشکال نره منم سال دیگه این موقع کلی واسش کلاس میذارم!!!!!

 

آخی... دانشگاه جونم کجایی که روزی هفتاد هزار بار غش و ضعف میرم برات!

 

دانشگاه!!!!!!

 

خدایا باورت میشه چه زود گذشت؟!! انگار همین دیروز بود که رفتم کلاس اول!

 

الان میخوام برم دانشگاه! به چشم بر هم زدنی گذشت!!!

 

آخ... زندگی همینه دیگه! بازم چشم رو هم بذاری میاد و مث برق و باد از جلو چشمات میگذره

 

حالا هر چی دلت میخواد دنبالش بدو... مگه به گرد پاش میرسی؟

 

یه شب مث همین شبا... من میام اینجا و خبر قبولی دانشگام و مینویسم!

 

خبر رتبه ی یه رقمی که آوردم و چشم کل فک و فامیل باهاش از حدقه زد بیرون!!!!!!!

 

خبر خانوم دکتر شدن صدف...

 

خبر عروس شدن خاله...

 

خبر اینکه بالاخره الهه شماره ی صالح اعلا رو پیدا کرده و یه دل سیر درباره زاویه های دید به زندگی باهاش حرف زده!

 

خبر سر کار رفتنم...

 

خبر آلبومی که قراره منتشر بشه و اسم من و مرضیه هم توشه!

 

خبر زدن نمایشگاه

 

خبر تاسیس شرکتمون... الهی!

 

یه شب مث همین شبا میام و خبر عروسی بچه هام و میدم!!!

 

یه شب مث همین شبا میام و مینویسم در حالی که دارم نوه م و میخوابونم!!!!!!

 

و یه شب مث همین شبا....

 

دیگه منی وجود نداره که بیاد و این وب و آپ کنه!

 

غم انگیزه... نه؟

 

خدایا زندگی خیلی وحشتناکه!

 

میترسم ازش!

 

نمیتونم دل بکنم از دور و بریام... از خانواده و دوستام...

 

چه تراژدی بیخودی! بهت بر نخوره ها! ولی میتونست خیلی قشنگ تر از اینا باشه

 

میتونست انقدر وحشتناک و استرس زا نباشه! میتونست...

 

کی میدونه قبل من چند تا آدم به این چیزا فکر کردن و مثل همه ی آدمای دیگه مردن...

 

و الان نیستن! یعنی هستن اما... بیخیال!

 

خدایا تو همه ی آدما رو یادته؟ میدونی چند نفر قبل من درباره این چیزا باهات حرف زدن؟

 

آخه این همه شب این همه روز این همه آدم این همه دل شکسته و گرفته

 

این همه حرف!!! مگه میشه یادت بمونه؟!

 

اگه من بمیرم این حرفا رو... این حس و حال و... این شبا رو... و خود منو! فراموش نمیکنی؟!

 

این دلتنگیا... این ترس و وحشت ها...

 

میترسم!

 

میترسم روز قیامت دستایی رو که الان سمتم گرفتی تا سفت و محکم بچسپم بهش و ازم دریغ کنی...

 

درست همون وقتی که بهشون احتیاج دارم!

 

قول میدی منو یادت نره؟! حتی اگه این وب یه روزی آپدیت نشه...!!

 

امشب اصلا تمرکز نداشتم واسه نوشتن... سرم خیلی درد میکنه قدرت ویرایش جمله های ساده رو هم

 

ندارم! ولی مهم اینه که تو چرت و پرتایی که میگم و چرت و پرت نمیدونی!

 

همین که حرفام و از دلم... از نگام میفهمی واسم کافیه

 

نوشتن فقط یه بهونه س واسه تخلیه شدن

 

چقد خوبه که تو مث بعضیا کلاس نمیذاری!!!

 

الان با یه خواننده اگه بخوای نیم ساعت در مورد "کار خودش" صحبت کنی هی تاقچه بالا میذاره میگه

 

باید با مدیر برنامه هام هماهنگ کنین من اصلا وقت ندارم فردا تماس بگیرین پس فردا تماس

 

بگیرین من سرم شلوغه اصلا تماس نگیرین......!!!!

 

ولی تو همیشه واسه ما وقت داری

 

مثال خوبی نبود نه؟! خودم فهمیدم فقط میخواستم ابراز کنم که چقد پریروز لجم در اومد!!!

 

اه اه اه اه

 

بلا به دور! همون به درد عاشقا و کشته مرده های دیوونه شون میخورن

 

ایش... بدم میاد! ولی من قول میدم بعد ها که به جایگاه اونا رسیدم مث خودشون چندش نشم!

 

میشم مث خودت که واسه همه هر جوری شده وقت داشته باشم!!

 

چقد خوبه که تو همیشه در دسترسی... احساس میکنم تو فقط بخاطر اینکه خدایی وجود نداری

 

تو هستی چون ما هستیم! حضور داری چون ما به این حضور نیاز داریم

 

نمیدونم در کل خوبه دیگه!!!

 

وای سرم داره منفجر میشه! میتونم الان برم بخوابم!

 

چقد امشب پخش و پلا و گیج و ویج حرف زدما!

 

اشکال نداره امسال کنکور داریم! طبیعیه! خوب میشم!

 

شما که خوب میشی

 

الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...

 

به قول عمو حسنی شبتون قشنگ... علی یارتون... خدا نگهدار! (چه رسمی!)

 

فعلا...

 


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/07/09 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت