تبليغاتX
کی غایبه ؟
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش /// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

  

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا زهر
ان قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه بیداد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

 

برف بازی با تو

آرزویی ست برایم

حتی حالا که دیگر بچه نیستیم

با تو بودن

برای من

همیشه خواستنی ست ...

بگذار خیال کنم برف میبارد

و همه جا سپید شده

در شبی زیبا و برفی

بیا باهم یک آدم برفی درست کنیم

که دماغش هویچی باشد ...

و کلاهش یک سطل ...

برای لباس سفیدش دگمه هم میگذاریم

همیشه دوست داشتم این دگمه ها هستۀ خرما باشند...

شال گردن سفید و قرمزم را که خیلی دوست دارم

آن را هم  دور گردنش مپیچیم تا سرما نخورد

بعد تو دست راست آدم برفی

و من دست چپش را

بگیریم و به خانه ببریم

میخواهم فردا صبح که از خواب بیدار شدم

روی شانه های مهربان تو

کودکانه ترین گریه را برای آب شدن دوست برفی مان

سر دهم ....

آه چقدر دلم برای کودکیها تنگ شده

بیا یک روز کودک شویم

آن روز همبازی من میشوی؟؟؟؟

تو

و من

و بازیهای کودکانه....

تو چشم بگذار تا من جایی را پیدا کنم

جایی که حجم جسمم را برای لحظاتی پنهان کند

تا ده بشمار و چشمهایت را باز کن

دنبالم بگرد

مرا از صدای نفسهایم پیدا کن

هنگام دویدن موهای دم اسبی ام را بکش

وقتی خسته شدیم

آبه لیوان را به جای نوشیدن

با شیطنت روی سر هم خالی کنیم

همدیگر را خیس کنم...

دزدکی همدیگر را ببوسیم ....

بستنی قیفیه همدیگر را لیس بزنیم ...

تاب بازی کنیم

تو آنقدر محکم تاب مرا تکان دهی تا من جیغ بکشم...

و خسته از یک روزه بی ریا

به خانه برگردیم

تو با لالائی های من

و من روی بازوان تو

بخواب رویم ...

دوست دارم کودکانه ترین عاشقانه ها را یکروز برایت بسرایم

بگو جاودانه ترین من

هم بازی من میشوی؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

وقتی دلم برایت تنگ میشود

خاطراتم را پرسه میزنم

لباس نگاه تو را می پوشم

و از اشتیاق نوازشتهایت سرشار میشوم...

وقتی تو اینجایی

باز

لباس نگاه تو بر تن من است

و روی پوستم

جوانه های سبز نوازشت میدرخشند...

چگونه بودنی ست بودنت ؟؟؟

بی پروا و صادق ؟؟؟

بی ادعا و بی ریا ؟؟؟

نمیدانم

تو خوبتر از تمام اینهایی!!!!

بگو چگونه بی وقفه

روشنتر از خورشید

در لحظه هایم جاری میشوی

که حتی با فرسنگها فاصله

بدون اینکه ثانیه ای دور باشم

از تو ،

با تو زندگی میکنم ؟؟؟

همیشه وقتی دلم برایت تنگ میشود

تو اینجایی

به رسم بهار مرا میرویانی...

و وقتی به دیدنم می آیی

وقتی اینجایی

فقط یک آرزو دارم

که زمان بایستد

که پیشم بمانی

که من بی لباس نگاهت

رنگ پوچی نگیرم...

تو با من و لحظه هایم بی نهایت مهربانی

همیشه میدانم

هر وقت دلم برایت تنگ شود

تو

عاشقانه اینجایی!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

 

باردگر نامه تو بازشد

مستي ام از نامه ات آغازشد

نام خدازيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطربه سطرش همه دلداگيست

عطر جوانمردي وآزادگيست

عطر تو در نامه چها ميكند

غارت جان و دل ما ميكند

ازغم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن ازياد رفت

هركه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر ميزند

بي تو مراروز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق سرازير شد

اشك كجا گريه باران كجا ؟

باده كجا نامه ياران كجا ؟

برسر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس توونامه تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هرچه نوشتي همه بوي تو داشت

بردل من مژده ز سوي تو داشت

هرسوخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

دردل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه تو باده مرد افكنست

هر سخنت آفت هوش من است

جان و دلم مست جنون ميشود

تشنگي ام برتو فزون ميشود

نامه تو گرچه خوش و دلكشست

دردل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي!

خواندم وديدم كه چه هنگامه يي

نامه تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

هرالفش قد مرا راست كرد

با دل من هرچه دلش خواست كرد

از ب ي تو بوسه گرفتم بسي

نامه نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بردل غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه سود من است

سين همه ي بود ونبود من است

سوروسرورم همه از سين توست

سين اثر سينه سيمين توست

شين تو درخاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لبهاي تو

وان نمكين خنده زيباي تو

ميم بود شمه يي ازموي تو

زانكه معطر بود از بوي تو

نون تو ازناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واو تو پيغام وصال آورد

جان و دل خسته به حال آورد

آزسخنت برتن من جان رسيد

حيف ازاين نامه به پايان رسيد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

امروز رفته بودم بازار زرگران

اما بگو تو را چه به بازار زرگری

 

می خواستم برای تو يک ساعت طلا

يا حلقه ای بگيرم ، از حلقه پری

 

اما ريال های کذايی کم آمدند

در ازدحام ادکلن و پيپ مشتری

 

آن ويترين زرد طلايی سياه شد

وان سقف نقره کار طلاکوب يک وری!

 

ناچار چون تمام سفرهای اين سالها

من ماندم و مغازه جوراب و رو سری

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

 

تو بهترین کس منی در این دیار بی کسی

 

تو می زدائی از دلم غم و غبار بی کسی

 

به چشمهای خسته ات غمی چو موج میزند

 

به دوش خود کشیده ای تو کوله بار بی کسی

 

چه خوش سرود شاعری(به پر کسی و بیکسی

 

کسی به من نمیرسد)تویی سوار بی کسی

 

به من رسیده ای بمان به حق دوستی قسم

 

همیشه خسته مانده ام در انتظار بی کسی

 

بمان همیشه خوب من,به آبروی هر دومان

 

چه نذر ها که کرده ام به هشت و چار بی کسی

 

ندیده ها که دیده ام دباره بغض می شود

 

مگر به شانه ات زنم هزار زار بی کسی

 

قسم نمی خورم ولی به سوره های چشم تو

 

 

تو بهترین کس منی,در این دیار بی کسی!!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

بـارون مـي بـاره

چـشـــام از عشــق تو خيـســـه

دل مـن بـه قـول ســـهراب

زيـــر بـارون ميـنـويـســه

 چـون غـروب خـيـلـي قـشــنـگـه

 تـو خـود خـود غـروبـي

چـي بـگـم قـحـطـي واژه اســت

هـر چـي هـسـتـي خـيـلـي خـوبـي

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

آن شب سقوط کرد همین جا کنار من

از آسمان ستاره ی دنباله دار من

من مات مانده بودم و حرفی نمیزدم

تنها صدای باد و فقط زار زار من

اصلاًٍ چرا ستاره ی تابنده ای چنین

یک بار هم رصد نشده در مدار من

وقتی سوال کرد خدا ازخودش چرا

افتاده است روی زمین شاهکار من

آن وقت آن ستاره ی روشن پرید و رفت

 دیدم که شعله ور شده دار و ندار من

گفتم که ای ستاره زیبا کجا کجا؟

بعد از سالها خزان انتظار من

اما ستاره هیچ صدایی نمی شنید

تنها صدای باد و ففط زار زار من

پیچیده بود شعر خدا در گلوی باد

غمگین ترین ترانه ی پروردگار من

حسی غریب وزن غزل را گرفته بود

 تاثیر شوم فاصله بر ساختار من

یا من هزار بار نوازنده تر شدم

 یا دست برده است کسی در سه تار من

یک شب سقوط کرد و شبی ناپدید شد

در کهکشان ستاره دنباله دار من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

حتما چه گوارا را به خوبي مي شناسيد. جواني خوش چهره كه امروزه بيشتر به عنوان يك نماد و قهرمان جهاني شناخته مي شود تا صرف يك مبارز و چريك توانا در آمريكاي لاتين. در اين نوشته قصد هيچ گونه ارزش گذاري ندارم و بر اين باورم كه جهان و به صورت جزيي هر كشوري نيازمند چهره ها و قهرمانهايي براي پويايي و پيشرفت خود مي باشد.
اما همان طور كه گفتم داستاني كه ذهن من را به خود مشغول كرده، از همان كتاب اول دبستان شروع مي شود؛ صفحه 57. آنجا كه عكس مادربزرگ مهربان كشيده شده كه داستان مي گويد.«او داستان جوجه اردك زشت را مي گويد»!
پتروس و دهقان فداكار را كه يادتان هست؟ بله حتي تصميم كبري را هم خوب در خاطر داريد؛ و كودك امروز نيز داستان مشهور هانس كريستن آندرسن را هيچ گاه فراموش نخواهد كرد. در كنار وجه غربي بودن اين شخصيت (در حالي كه نمونه ايراني آن در ادبياتمان مهجور مانده است)، داستان جوجه اردك زشت وجه سياسي مخفي اي نيز دارد كه جريان را كمي دردناكتر نيز مي كند.
طراحان محترم كتاب درسي لابد متوجه نبوده اند كه اين داستان كاملاً داستاني صهيونيستي است و براي قبولاندن كشور اسرائيل در ذهن كودكان طراحي شده است. شخصيت گوشه گير، آواره و زشت روي فيلمنامه تبديل به قوي زيبايي مي شود و در نهايت به سمت خورشيد مي رود؛ او نماد يهودي تنها و مطرود است كه با رفتن به سمت سرزمين موعودش به سعادت رسيده است. عبارت رفتن به سمت خورشيد در تورات آمده است و در بين يهوديان رايج است كه منظور از آن بازگشت به سرزمين موعود است.
آن صفحه تنها نشانه اي است ازاعماق نفوذ يك فرهنگ دركشورمان؛ فرهنگ آفرينش يك قهرمان و يا همان مخلوقات دوست داشتني .قهرماناني كه يا از دل جامعه بلند مي شوند و يا از درون كتابهاي كميك استريپ، فيلمها و يا ذهن خلاق خالقان. جهان امروز از اين قهرمانان اشباع شده است و براستي كه آنها ديگر جزيي از زندگي نسل امروز شده اند (اگر شك داريد به اطرافتان دقيقتر نگاه كنيد. از جلد دفترتان گرفته تا عكسهاي رايانه شخصيتان).
راستي قهرمانان امروز كودكان ما كيستند؟ لاك پشتهاي نينجا، هري پاتر، شرك و يا دارا و سارا!
و سهم جوانترها از ميان اين قهرمانان كدام است؟ مردان عنكبوتي، زنهاي گربه اي و يا ...
داستان چه گوارا براي كشور ما هم همين است. او را خوب مي شناسيم؛ زيرا فيلمهاي داستاني و مستند او را حتي از شبكه ملي مان هم ديده ايم و احتمالاً كتابهاي مربوط به او را از كتابفروشي محله مان خريده ايم و يا حداقل بارها عكسهاي او به چشمانمان خورده است. اين در حالي است كه خود چه گوارا در مصاحبه اي خود را «ميرزا كوچك خان جنگلي» آمريكا مي داند، اما خود ما ...
در ميان اين همه فيلم؛ در ميان اين همه كتاب كجايند قهرماناني كه از خون ما هستند.هم مذهب ما هستند؟ شبيه به ما هستند؟ آيا من حق ندارم قهرماني از جنس خودم داشته باشم؟ مي خواهم قهرمانم از كشور خودم باشد. سلامش به زبان خودم باشد. هم آيين من باشد.
راستي نسلي كه تنها با قهرمانان بيگانه بزرگ شده است مي تواند بيگانه ستيز باشد؟
باز هم تأكيد مي كنم كه بحث بر سر ارزشي يا غير ارزشي بودن نيست، اما مي خواهم بدانم چرا من به عنوان يك جوان ايراني، نام مبارز و چريك مسلمان جهاني چون دكتر چمران را كمتر از نام ماركسيست مبارزي به نام چه گوارا مي شنوم ؟
مگر چمران كم حماسه آفريد؟ مگر بارها به تنهايي و يا با عده قليلي، انبوهي از دشمنان را نابود نكرد؟ مگر نه اين كه او بهترين شغل در آمريكا را رها كرد و براي آزادي لبنان لباس نبرد پوشيد؟
من (نوعي) حق دارم بخواهم او قهرمان من باشد. من عشق او به را همسرش بيشتر از عشقهاي آمريكايي مي پسندم. من هم دوست دارم چون او مرگ را ببينم و در آغوشش كشم. اما چرا او و امثال او قهرمانان اين نسل نيستند؟ (به معناي رايج آن)
جواب چندان سخت نيست. ناميدن بزرگراهي به نام چمران اداي دين ما به او نيست. بايد قبول كرد؛ ما از گنجهايمان استفاده نكرده ايم. در صدا و سيما دو فيلم كه مستقيماً به زندگي چه گوارا مي پردازد، ديده ايم و با كمي پيگيري حداقل 20 فيلم ديگر نيز مي توانيم در اين خصوص پيدا كنيم. اما از كساني چون چمران شايد تنها فيلمهايي مستند (آن هم نه با كيفيتي شايسته يك قهرمان) پيدا كنيم.
داستان در كتاب و اينترنت هم همين است. گويي همه چيز دست به دست هم داده است تا نام يكي در جامعه بالا برود و ديگري گمنام باقي بماند.
آري ما وصيت دكتر را خوب ادا كرده ايم و برايش مجسمه اي نساخته ايم. اما يادمان باشد چمران مدتهاست به آرزويش رسيده است. او آن طور كه مي خواست زيست؛ با عشق و با سختي و آن طور كه مي خواست رفت؛ با دستاني واقعاً خالي و در آرامش و هوشياري. حال اين انتخاب نسل جنگ است كه با قهرمانان و حماسه سازان خود چه كند.
آنها را به نسل من- نسلي كه مستقيماً در جنگ نبوده- بشناساند و يا اين كه آنها را در غربت خود تنها بگذارد. يادمان باشد كه وقتي نسل جنگ برود ديگر كسي نيست كه ما را با اين قهرمانان و تاريخ سازان آشنا كند. بازهم مي گويم نسل من نياز به قهرمان دارد. نياز به عكسي دارد كه در اتاقش بچسباند. نياز به كتابي دارد كه شخصيتش را دوست داشته باشد.
تاريخ كشور، ادبيات و آيين ما پر است از قهرماناني كه نمي شناسيم(و يا خوب نمي شناسيم). چقدر كودكانمان و يا چقدر من از علم الهدي مي دانيم؟ تقريباً هيچ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

حالا که رفته ای

نه گريه ميکنم

و نه خودکشی

ديوانه هم نميشوم

فقط کمی دلم ميگيرد

و بعد

ميميرم بانو

 

2

حالا که رفته ای

 

با اجازه بزرگتر ها

 

«بله»

 

با خاک ازدواج ميکنم

 

وقتی قرار است تو نباشی

 

 

3

حالا که رفته ای

 

انقدر گريه ميکنم

 

تا دنيا را آب ببرد

 

احساس بی در و پيکر مرا نيز

 

مرده شور

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

پلک میزنی و من

پرنده می شود دلم

و پر می کشد وجود بی نهایت عاشقم

برای لحظه ای بوییدنت،

عطر بهار نارنج می دهی خاتون

شراب کهنه ای،

از تو مست می شود

ذوق شاعرانه ام

 

پلک می زنی و خواب می شود

جهان جنگ

صلح می شود میان مردمان بر دست تفنگ

پلک می زنی و ذوب می شود

شهوت وحشی مردان هیز چشم

مردان تشنه ی آغوشت

مردان آشفته

پریشان

پریده رنگ

و من

دوباره عاشقت می شوم کبوتر آشتی ام

 

پلک می زنی و خدا

دوباره خلق می کند

هر چه آفریده بود

جز تو را

و من که از دستهای تو شکل میگیرد پیکرم

 

پلک میزنی و پاک می شود طاعون

از نفسهای آلوده ی زمین

از دو پای خسته ی زمان

از کابوس ِ بی تو پوسیدن در خوابهایم

 

پلک بزن خاتون

پلک بزن که بی نو ر چشم تو

من خاکستر ِسوار بر گرده ی بادم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

حالا که رفته ای

از این آسمان نه کفتر می آید

نه دختر

ابایبلند فقط

که حکم به سنگسارم گرفته اند؛

بی تواحتمالا

خدا شوخیش گرفته است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه بهم ریخته | 

 

اگه کورم اگه مستم

 

اگه لالم اگه گنگم

 

اگه گریم اگه خنده

 

اگه یک عاشق خسته

 

اگه میخی به صلیبم

 

اگه تو احساس اسیرم

 

اگه سبزم ریشه دارم

 

اگه بی تو میخوام ببارم

 

اگه چوبه دارم واسه عاشق