تبليغاتX
html> مثل بارون! بی بهونه، عاشقونه...

لحظه ی دیدار نزدیک است... باز من دیوانه ام مستم!

 

گاهی وقتا یه تلنگرایی لازمه که به خودت بیای و خودت و از مشغله هایی که توشون غرق شدی

 

بیرون بکشی و خیلی از چیزایی که فراموش کردی و دوباره به یاد بیاری

 

گاهی وقتا لازمه خدا یه جرقه بهت بزنه و بگه آهای! منو یادت نره! قانون زندگی رو یادت نره!

 

تو یه روز به دنیا اومدی و یه روز می میری... حواست به کارات باشه ها... نکنه یه وقت مرگ و فراموش کنی!

 

این آنفولانزام برای همه شده دردسر... ولی برای من یه درس خیلی آموزنده بود که هیچ وقت فراموشش نمیکنم

 

یعنی سعی میکنم فراموشش نکنم! سعی میکنم یادم نره فاصله ی زندگی تا مرگ از عرض یه تار مو هم نازکتره

 

البته اینجوری که من فهمیدم اصلا بینشون فاصله ای نیست!

 

تو زنده ای... نفس میکشی... راه میری... زندگی میکنی... آخر یه روز پر مشغله که با درد ها و کوفتگی های

 

آنفولانزا هم همراه شده و میری رو تختت که یکم استراحت کنی یهو میبینی روحت داره از تنت جدا میشه!

 

تو اون روز همه ی کارایی که آدمای زنده انجام میدادن و انجام دادی...

 

تا قبل اون لحظه "نفس میکشیدی".... "زندگی میکردی..."

 

ولی یهو میبینی دیگه اونجوری نیست! داری میری! دست خالی! بخوای یا نخوای باید از همه چیز و همه کست دل بکنی

 

فرقی نداره کی و بیشتر دوست داری کی و کمتر... تو اون لحظه تنهای تنهایی!

 

فقط جسمت و میبینی که بی جون یه گوشه افتاده و تو همین طور داری ازش دور میشی...

 

نمیترسیدم... احساس تنهایی نمیکردم... فکر نمیکردم از عزیزام جدا میشم...

 

ولی خوشحالم نبودم! شوک بهت وارد میشه وقتی میفهمی تو اوج جوونی و سرزندگی باید همه ی اهداف

 

و آرزوهایی که داشتی و بذاری و بری!

 

مخصوصا واسه آدم بلند پرواز و پر دغدغه ای مثل من یه همچین چیزی خیلی دور از انتظار بود

 

نگران نبودم که دارم میرم

 

نگران نبودم که دارم میمیرم!

 

مرگ... کابوس همه ی زنده ها برای من اصلا وحشتناک نبود!

 

نمیخواستم تو کار خدا دخالت کنم... میدونستم اون منو به این دنیا آورده و اختیارم و داره

 

میدونستم میتونه هر لحظه که دلش خواست منو ببره... بی دلیل بی توضیح

 

اما نمیدونم چی شد یهو ازش خواستم یه فرصت بهم بده!

 

گفتم حیفه این همه کار ناتموم تو این دنیا بمونه... این همه رویا آتیش بگیره... این همه هدف بمیره!

 

حیفه اتفاقی که شاید فقط من میتونم باعث رخ دادنش بشم بی فاعل رها شه و ...

 

دیگه کسی حتی بهش فکر هم نکنه!

 

خیلی اصرار نکردم... خدا هم خیلی سماجت به خرج نداد!

 

میدونی... انگار تو این دنیا یه جورایی همه چی دست خودته! خدا با هیچ کی لج و لجبازی نداره

 

کافیه خیلی آروم ازش بخوای... تمومه!

 

بعد یه ملاقات کوتاه با همبازی های قدیمی برم گردوند!

 

قشنگ ترین ملاقات زندگیم بود... بعد ۱۷ سال دوری!

 

هنوزم وقتی درباره ش حرف میزنم عطش حضورشون و حس میکنم

 

اول احساس کردم خیلی کوچولوئن! بعد فهمیدم این منم که زیادی بزرگ شدم!!!

 

هنوز.... شاید بعضی چیزا رو نباید گفت!

 

تا اینجاشم زیاده روی کردم ولی خدایا! خیلی چسبید! اصلا فکر نمیکردم تو.....

 

اصلا فکر نمیکردم انقدر برات مهم باشم که.....

 

بهش فکر که میکنم دلم واسه اون لحظه تنگ میشه

 

تمام ابدیت عشق را به یک لحظه میفروختم اگر لحظه ماندنی بود و خاطره رفتنی!

 

خیلی قشنگ بود... خیلی!

 

همه ی هنرمندای معروف هر سال یه میتینگ با هواداراشون میذارن

 

چقد خوب بود توئم هر سال واسه آدما میتینگ میذاشتی!

 

مث این دفعه! یه میتینگ اختصاصی واسه تجدید عهد بالاییا و پایینیا!

 

هر کی ندونه فکر میکنه من دیوونه م که ازت میخوام هر سال چند دقیقه بمیرم!!!!!

 

چه میدونم شایدم درست فک کنه!

 

تو راه عشقت بهترین من ... دیوونگی هم عالمی داره

 

دوست دارم... خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی!

 


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/08/25 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت


شنبه!!

 

 

شنبه میاد!

 

استرس دارم...

 

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی!

 

می فهمی؟

 


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/08/18 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


دیگه دوست ندارم

۴ ساله دارم زار میزنم یه بار به حرفم گوش ندادی

 

واقعا به نظرم مسخره س که میگن تو واسه اینکه میخوای بعضی بنده هات بیشتر سراغت و بگیرن و

 

باهات حرف بزنن خواسته هاشون و بر آورده نمی کنی!

 

تو حاضری آبروی آدما به خطر بیفته که خودت بیشتر بهت خوش بگذره؟!

 

خیلی خود خواهی! خیلی!

 

دیگه دوست ندارم

 

چی و چقدرش واسه تو که فرقی نمیکنه تو هر کاری بخوای میتونی کنی

 

پس چرا انقدر داری اذیتم میکنی؟

 

مگه نمیفهمی چقدر فشار رومه؟

 

واسه یه چیز کوچیک و مسخره من باید انقدر زجه بزنم و تو... انگار نه انگار؟

 

واقعا مرسی

 

فکر میکردم رابطه ی بین ما خیلی  قشنگتر از این حرفا باشه که بخاطر یه خواسته ی معمولی انقدر

 

بخوای ناراحتم کنی...

 

داری بهترین روزای زندگیم و از بین میبری!

 

خودت میدونی که این روز و شبا دیگه برنمیگردن

 

خودت میدونی چقد این موقعیت ها واسم مهم و با ارزشن

 

خودت می دونی چه دلخوری هایی به وجود اومده

 

خودت میبینی دارم عذاب میکشم!

 

آخه مگه این چیه که داری بخاطرش منو از خودت می رنجونی؟

 

گذشت اون وقتایی که بخاطر خواسته های کوچیک ماه ها نازت و می کشیدم و روزا رو می شمردم تا

 

به آرزوهام برسم... میدونی این روزا خیلی عصبی شدم

 

خیلی اخلاقم تغییر کرده

 

خودت دیدی پریشب چقدر با خودم ور رفتم تا یادم بیاد ۶ ماه پیش اخلاقم چه شکلی بوده

 

دیدی چقدر دلم واسه خود خودم تنگ شده بود

 

چقدر زور زدم تا برگردم به خودم ولی... فایده نداشت!

 

من دیگه اون آدم قبل نیستم

 

دیگه حوصله ندارم روزها و ماه ها و سال ها بشینم انتظار بکشم و هیچ شکایتی نکنم

 

میدونی چقدر مغرور شدم...

 

فکر کنم اون شب کاملا این بهت اثبات شد!

 

دیدی که چقدر بد باهاش حرف زدم... با اینکه خیلی دوسش داشتم!

 

دلم نمیخواست فکر کنه کشته مرده شم. حاضر شدم سرش داد بزنم تا فکرای ناجور به سرش نزنه

 

دیدی بخاطر این غرور مسخره لطفش و چطوری جبران کردم!!

 

حالا که فکر میکنم میبینم رفتارم خیـــــــــــلی بد و زننده بود!

 

این غرور لعنتی باعث شد من دیوونه... تلفنش و قطع کنم

 

تلفن مهم ترین آدم زندگیم  و...

 

کسی که برام خیلی عزیز و با ارزشه

 

میبینی چقد بد شدم؟ میبینی چقد خوب اخلاق آدم بزرگا رو یاد گرفتم؟

 

میبینی اون ماجی شیطون و مهربون و جیغ جیغو و سرخوش به کجا رسید؟

 

کی فکرش و میکرد؟

 

این روزا الکی و بیخود سر همه داد میزنم

 

خندیدن واسم سخت شده

 

وقتی تو روز روشن میگم الان شبه یعنی شبه! حرف احدالناسی به گوشم نمیره!

 

من این آدم و دوست ندارم

 

من خودم و میخوام...

 

من بدم میاد از این شخصیت عصبی و تنبل و بی حوصله

 

من خود پر شور و نشاط و سرخوش و شوخ و پر تلاشم و میخوام... با همون یه دنیا مشغله

 

با همون دغدغه های ذهنی همیشگی... همونی که هیچ وقت تو زندگیش ۲ ثانیه

 

وقت آزاد نداشت... همونی که وقتی یه جا مینشست سر ۵ دقیقه همه از خنده دل درد میگرفتن..........

 

چی سر من اومده!؟!

 

من عوض شدم!

 

آدمای دورمم عوض شدن

 

من خودم و میخوام... من آدمای دور و برم و میخوام

 

دلم واسه دوستام تنگ شده

 

دلم میخواد دوباره مث آدمای علاف از بعد از ظهر تا شب با صدف بشینم پای نت و با هم واسه

 

کنسرت علی توهم بزنیم...

 

دوست دارم مث قدیما هر شب ساعت ۱۲ با همه ی بچه ها بریزیم تو وب مرضیه و تا ۴ صبح

 

چرت و پرت بگیم و بخندیم

 

من بدم میاد از این دغدغه های بزرگونه... بدم میاد از کنکور... بدم میاد از فشار زندگی...

 

بدم میاد از بزرگ شدن!

 

از این فاصله ای که بین من و بهترین دوستام انداخته...

 

یه مثقال از استرس اون موقع هایی که با ترس و لرز تلفنی صحبت میکردیم و به ساعت ها آرامش

 

الانم نمیفروشم... من داشتم زندگی میکردم!

 

چی شد؟

 

کجا رفت؟

 

فقط یه ذره دلخوشی واسم مونده که اگه تو لطف کنی همین طوری دست دست کنی تا

 

۳-۴ ماه دیگه اونم از دست میدم

 

اون وقت ازم چی میمونه؟

 

هیچ چی!

 

حالا راحت باش... هر کاری که دوست داری بکن... اگه نخواستی هم اصلا مهم نیست

 

فقط بگم...

 

خیـــــــــــــــــــــــــــــلی بی رحمی اگه این اشکا رو ندید بگیری...


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/08/14 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت


همین کم مونده بود!

 

 

میدونی... بعضی وقتا یه اتفاقایی می افته که شک و تردیدای وحشتناک آدم و به یقین نزدیک میکنه

 

مثل اینکه جدی جدی باید باور کنم که دارم "بزرگ" و خانوم میشم!!!!!

 

هم عجیبه... هم باور نکردنی... هم جالب... هم مسخره... هم جذاب... هم چندش آور...

 

هم لذت بخش و هم خیـــــــــــــــــــلی خنده دار!!

 

البته فکر کنم آخریه فقط در مورد من صدق کنه... نه که مادر زادی سرخوشم!

 

ولی باحاله ها... البته اگه حدسم درست باشه!

 

متنفرم از آدمایی که ظاهر و باطنشون ۱۸۰ درجه با هم فرق میکنه!

 

و آدمایی که انقدر پیچیده ن که نمیشه از احساسات معمولی و ساده ی روزمره شون سر در آورد و انقدر

 

مغرورن که حاضر نیستن یک صدم از اون حس و بروز بدن!

 

من هیچ وقت واسه ابراز احساساتم مشکلی نداشتم... همیشه خیلی رک و راحت حرفام و میزنم و

 

اصلا هم از اینکه کسی از حرفام خوشش نیاد نمیترسم

 

میدونی چیه... بیشتر مشکلات مردم جامعه ی ما اینه که واقعیت های زندگی و قبول نمیکنن

 

وقتی هم که یکی پیدا میشه میخواد حرف راست و بگه همچین لب و لوچه شون و گاز میگیرن و تو

 

سر و صورتشون میزنن و لپ گل میندازن که انگار هیچ وقت تو زندگیشون

 

به این جور مسائل فکر هم نکردن!

 

در صورتی که فقط و فقط دارن خودشون و گول میزنن

 

دوستام همش بهم میگن تو خیلی رک و بی ترس و لرز حرف میزنی

 

مامانمم همیشه بهم میگه این زبون دراز آخرش کار دستت میده!! ولی من اصلا به همچین چیزی اعتقاد ندارم

 

چیزی که وجود داره، وجود داره چه بقیه بخوان و در موردش صحبت کنن، چه ازش خوششون نیاد و

 

بخوان انکارش کنن و ازش بگذرن...

 

ولی هر عکس العملی که نشون بدن باعث نمیشه ماهیت وجودی واقعیت های زندگی تغییر کنه!

 

همه چیز سر جای خودش میمونه

 

و این وسط فقط آدمان که با یه اسباب بازی گول زنکی به اسم موقعیت و شرم و حیا و ملاحظه و مراعات دارن

 

خودشون و دست به سر میکنن و به عبارتی خودشون و سر کار میذارن

 

حالا که فکر میکنم میبینم بچه ها راست میگن... وجود یه آدمی مثل من تو موسیقی میتونه

 

خیلی خطرناک باشه! البته فقط واسه کسایی که با موسیقی مشکل دارن

 

این رک و پوست کنده و بی ترس و لرز حرف زدنم و خیلی دوست دارم!

 

از بی کله بودنم خوشم میاد

 

خصوصیتی که از تاثیر گذار ترین آدم زندگیم بهم ارث رسیده

 

یه حرفایی هست که تا حالا هیچ کس جرات گفتنش و نداشته و احساس میکنم من پرورش داده شدم

 

که اون حرف ها رو بزنم و همه ی اون پرده هایی رو که تا حالا هیچ کی جرات زیر زیرکی نگاه کردن

 

از پشتشونم نداشت و پاره کنم

 

هیچ چیز تو دنیای من اتفاقی نیست!

 

نمیذارم این وضعیت ادامه پیدا کنه

 

انتقام همه ی اون بی احترامی ها و بی اعتنایی ها و محدودیت های مسخره رو میگیرم

 

خیلی حرف ها هست که باید گفته بشه... و من میگمشون

 

از هیچ چیز و هیچ کس هم نمیترسم

 

واقعیت واقعیته... حتی اگه خیلی ها نخوان

 

چقد آدما با هم فرق دارن...!!! یکی یه کلمه حرف ساده رو هم خجالت میکشه به زبون بیاره و من...!!

 

یاد بگیرن بعععععععععععععضیا!!!

 

البته هنوز واسه قضاوت کردن در مورد اون بعضیا خیلی زوده

 

گرچه دو سه بار دم به تله داده ولی این دفعه میخوام حسابی مچش و بگیرم!

 

نشد هم مهم نیست حداقلش اینه که با بر و بچ میشینیم میخندیم!!!

 

ولی... حس شیشم من رو دست نداره! ببین کی گفتم!

 

 


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/08/06 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت


کمی تا قسمتی جدی!

 

داشتم به این فکر میکردم که شاید علی میخواد دقیقا سه سال از انتشار آلبوم قبلیش بگذره بعد آلبوم بده!

 

خواستم ببینم آلبوم قبلیه ش دقیقا چند آبان اومد... از اونجایی که فقط یه دونه تقویم ۸۵ داشتم رفتم سراغش

 

از ۱۲-۱۳ سالگی هر سال خوشگل ترین و گنده ترین و جا دار ترین تقویمی که از شرکت ها و کارخونه های

 

مختلف واسه بابام میفرستادن طی اجرای مراسمات مختلف و بعد از ارزیابی های مکرر و اعصاب خورد

 

کن اینجانب به من میرسید و میشد هم صحبت هر شبم

 

منم هرررررررررررر چی تو دلم بود بی رودربایسی توش مینوشتم...

 

از خاطرات روزانه و توهمات رنگ و وارنگ و حرفای قلمبه سلمبه و چرت و پرت و خلاصه هر چیزی که فکرش و کنی

 

داشتم تو صفحه های آبان دنبال یه صفحه ی شلوغ پلوغ میگشتم که یهو دیدم تو یه دونه از صفحه ها

 

یه مثلث نارنجی گنده س... از مدل سلام کردنم کاملا معلوم بود که اون روز چقددددددددر سرخوش بودم و

 

کاملا هم مشخص بود که این سرخوشی اونم از نوع دیوانه وارش چه دلیلی داره! خلاصه تاریخ انتشار

 

آلبوم و گرفتم ولی دلم نیومد بعد این همه مدت که لای اون دفتر گل منگولی رو وا کردم

 

یه نگا بهش نندازم. چقد اعصاب داشتم... یه صفحه تو کل اون ۳۶۵ صفحه پیدا نکردم که توش با خودکار

 

اکلینی گل و بلبل نکشیده باشم و با خودکارهای رنگی شعر ننوشته باشم! حالا اگه دفتر خاطرات امسالم

 

و ببینی... اعصابت خورد میشه از یکنواختی! برگه هاش یا سفید سفیده یا سیاه سیاه!

 

خیلی جدی... خیلی خشن...!

 

چه روزگاری داشتیما... اولش بخاطر حرفا و کارای اون موقع هام نشستم سه ساعت خندیدم

 

یه ذره هم خودم و مسخره کردم بخاطر عقل ناقصم! و چیزای چرند و پرندی که اون تو نوشته بودم!!!

 

بعد که یکم با دقت تر به گذشته هام فکر کردم دیدم خیلی بی انصافیه بخاطر دلنوشته هام... حرفایی که

 

یه روزی واقعا بهشون اعتقاد داشتم و دنیایی که دوسش داشتم و مطابق میلم واسه خودم ساخته بودم

 

خودم و مسخره کنم! بالاخره آدما از شکم مادرشون که پرفسور بیرون نمیان!

 

ولی خدایی بگم!

 

جدی ترین حرفای اون روزا... حساس ترین لحظات اون روزا و مهم ترین آرزوهای اون روزا امروز واسم خنده داره!

 

حتی چیزایی که گریه م و در می آورد و واقعا ناراحتم میکرد الان فقط باعث میشه یه پوزخند بزنم!

 

چقد کوچیک بودم چقد نمیفهمیدم چقد درکم از زندگی پایین بود...

 

میدونی کجاش خنده داره؟ اینکه ۱۰ سال دیگه بشینم خاطرات این روزام و بخونم و به الانمم بخندم!!

 

چقدر آدما عوض میشن

 

باورم نمیشه واقعا من یه روزی اون طوری فکر میکردم!

 

البته خودمونیم... زیادم با اون دوران فاصله نگرفتم... هنوزم وقتی بعضیا رو تو تلوزیون میبینم لپام قرمز میشه!!!

 

فقط به روی خودم نمیارم...!! البته خب ذهنیتم نسبت به اون موقع خیلی تغییر کرده

 

خودمم خیلی تغییر کردم، زاویه ی دیدم نسبت به زندگی عوض شده

 

یادم میام اون موقع ها هر وقت به یه شب حساس میرسیدم و خاطراتش و مینوشتم تصمیم میگرفتم

 

فردا کل برگه های تقویم و بسوزونم!!!

 

از ترس اینکه نکنه یهو یکی کلید کشوم و پیدا کنه و بخواد توش سرک بکشه...

 

و بعدشم آبرو و حیصیتم... تبخیر! فرت!

 

البته هنوزم از لو رفتن مکان کلید کشوم مث چی میترسم!

 

ولی واسه خواستگار رد کردنم خیلی به درد میخوره این دفترا... فک کن طرف یه نگا به نوشته های

 

اون موقعم بندازه خودش دسته گلی که خریده رو قورت میده پا میشه میره!

 

وقتی آدم تو ۱۲ سالگی انقدر تعدد عشقی داشته باشه و هر روز از یکی خوشش بیاد بعد فردا

 

یکی دیگه رو ببینه دیروزیه رو به کل یادش بره و جد و آبادش و به فحش ببنده و بگه گور بابای فلانی...

 

بزرگ بشه دیگه چی میشه؟!

 

حالا از شوخی بگذریم... دلیل نسوزوندن دفترام فقط یه چیز بود

 

اینکه اگه یه روزی خودم مامان شدم و خدا یه دختر بهم داد... وقتی یکم بزرگ شد مثل مامان خودم چپ

 

و راست بهش ضد حال نزنم و درکش کنم

 

واسه اینکه اگه یه مشکلی واسش پیش اومد جای اینکه ابروهام و واسش هفت و هشتی کنم و

 

طلبکارانه زل بزنم بهش و دستم و بذارم رو کمرم و سرش داد بزنم پاشم برم

 

خاطره های اون موقعی که خودم هم سنش بودم و بخونم و یادم بیاد که خودمم یه روز مثل اون فکر

 

میکردم... خودمم یه روزی بالا میرفتم از یکی خوشم می اومد پایین می اومدم از یکی دیگه

 

یادم بیاد خودمم یه روزی مشکلات اون و داشتم و چون کسی نبود که باهاش حرف بزنم بعضی وقتا

 

چقدر حالم بد میشد... و حواسم باشه که مثل یه دختر هم سن و سال خودش باهاش کنار بیام و به

 

حرفاش گوش بدم نه مثل مدیر و ناظم و جلاد!!

 

همین!


 

نوشته شده توسط ماجده در 88/07/19 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت